|
اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاك كنم. اگر اشك بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم.. اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم.ا گر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم... ولي افسوس كه نه بارانم نه اشك نه گل و نه عشق اما هر چه هستم.......دوستت دارم
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روزنامهنگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند. موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند. قبل ازورود، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه های درخت را گرفت. چهره اش بی درنگ تغییر کرد. خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، برای فرزندانش قصه گفت، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند. از آنجا می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلوی کنجکاویش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.
پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلیای که شاید یک روز تو هم بشینی. پیرمرد در حالی که اشک میریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونهاش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ... پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلیای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی.
گفتمش: دل ميخري!؟
باران بدجوری به صورتش می خورد. سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت. صدایی گفت:ببخشید آقا! ساعت چنده؟ مردبرگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت: پنج.
چگونه مي شود به آنكسي كه ميرود اينسان
خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر
همه ی رگ ها را شکافته ام
حوصله کن
در تو اصالتی است از غرور و تلخی به گمانم ...
هنوز که سُرفه می کنی خدا
این دندههای
فلاش مي خورد ...
من که به روی خودم نمی آورم٬
ماهيهاي بركه، به دريا كه ميروند، گريه ميكنند. ماهيهاي دريا، به بركه كه ميرسند، گريه ميكنند. من اما ماهي گليام. و ماهيهاي حوضي به هيچ كجا نميروند. گريه نكن!
خنده هايت شاباشِ بغضِ تلخِ فروخوردهُ توست.
چگونه سفر خواهد كرد از تو وقتي كه سايه اش در چشمهايت رنگ مي بازد و در اشكهايت خيس مي خورد؟ وقتي غبار خاطره هايش روي پلكهايت نشسته است تا هر ثانيه نگاهت را پر كند... وقتي در خوابت بيدار مي شود و در بيداريت خواب مي بيند... وقتي زخم خونريز دلت را با خاكستر مي پوشاند و هيمهُ جانت را به آتش مي كشد تا خاكستري گرد آورد... وقتي كه بوي حضورش در مشامت پيچيده است و مي رود تا كه بيشتر بماند...
سايهاش اگر روي سرت نباشد، صدايت نفسي ميكشد و نامت جور ديگري نوشته ميشود. سايهاش اگر روي سرت نباشد، آفتاب ميتابد، زمان كش ميآيد و سايه تو رنگ ميگيرد. سايهاش اگر روي سرت نباشد، چشم تنگ جهان از بودن تو پر ميشود.
ـ كليك كردم ـ پرده كنار رفت و بازگشت ـ پيرمرد براي هميشه ثابت شد.
اين سربازان، خاجند. آس پيك هم نشدند بيايند بالاي ورقها بمانند لااقل! حكم از همان اول ” دل “ بود. ـ بازي كن!
اينجا چه ميكني؟ من بي دست شدم... كاغذها ميگريستند. ناخدا خورشيد ميگفت: خونخوارند... بوي خون كه به شط پيچيد ، برميگردند... حالا من نشسته ام اينجا ، هي سلام و خنده ارزان مي فروشم به شما... كه وقتي رفتيد ؛ یكي يكي همه تان رفتيد ... بوي خون بپيچد به شط... دستهايم برگردند ... كاغذها تشنه اند آقا ، خيلي تشنه اند...
ببين
به خاطر عیسی مسیح، |
About![]()
Archivesشهریور 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Authorsفرنازمحمد Links
دختر آسموني |