تبليغاتX
دختر ماه

دختر ماه

اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاك كنم.

اگر اشك بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم..

اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم.ا

گر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم...

ولي افسوس كه نه بارانم نه اشك نه گل و نه عشق

 اما هر چه هستم.......دوستت دارم

+نوشته شده در Fri 27 Feb 2009ساعت16:19توسط محمد | |

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
 
 
روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!

وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید
 

+نوشته شده در Wed 18 Feb 2009ساعت13:38توسط محمد | |

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند. موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند. قبل ازورود، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه های درخت را گرفت. چهره اش بی درنگ تغییر کرد. خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، برای فرزندانش قصه گفت، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند. از آنجا می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلوی کنجکاویش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.
نجار گفت: آه!!! این درخت مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می آید، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم. روز بعد، وقتی می خواهم سر کار بروم، دوباره آنها را از روی شاخه بر میدارم.
جالب اینست که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات، دیگر آنجا نیستند، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.

+نوشته شده در Wed 11 Feb 2009ساعت21:44توسط محمد | |

پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلی‌ای که شاید یک روز تو هم بشینی.
کمی اونطرف‌تر پیرمرد نشسته بود روی صندلی‌ای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و دخترک حرف می‌زدن و پیرمرد نگاهشون می‌کرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم می‌دوخت و بغض می‌کرد. یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمی‌خوان همدیگر رو ببینن.

پیرمرد در حالی که اشک می‌ریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونه‌اش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ...

پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی‌ای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی.

+نوشته شده در Wed 11 Feb 2009ساعت14:50توسط محمد | |

گفتمش: دل ميخري!؟
پرسيد: چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

                خـنـده کرد و دل ز دسـتانـم ربود         تا به خــود باز آمدم، او رفته بود

                دل زدستش روي خاك افتاده بود        جاي پايش روي دل جا مانده بود

+نوشته شده در Sat 7 Feb 2009ساعت21:39توسط محمد | |

باران بدجوری به صورتش می خورد. سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت. صدایی گفت:ببخشید آقا! ساعت چنده؟ مردبرگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت: پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد. جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند: بیا توآقا...یه نفر جا داره! مرد برگشت، نگاهی به پیرمرد انداخت، یک قدم عقب کشید و گفت: شما بفرمایید پدر جان! پیرمرد سوار شد.
صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد. باز هم باران می بارید، اما این بار مرد نفر اول صف بود...

+نوشته شده در Sat 7 Feb 2009ساعت21:12توسط محمد | |

روزهای عمر من سرد و غمگین

 

دیوانه وار و پریشان با یاد مادرم

 

سپری شده است من از مردن خشنودم

 

+نوشته شده در Fri 26 Dec 2008ساعت14:52توسط محمد | |

چگونه مي شود به آنكسي كه ميرود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان،
فرمان ايست داد.

+نوشته شده در Fri 12 Dec 2008ساعت10:33توسط محمد | |

 

خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است      

     نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر

 

+نوشته شده در Thu 4 Dec 2008ساعت11:3توسط محمد | |

همه ی رگ ها را شکافته ام
رسیده ام به دو نگاه درشت
میان این قلب
و صورت خودم
از دست هر تیغی خارج است
جراحی این آئورت بسته
کدام بیهوشی غلیظ تر است؟
ضربانی که بی صاحب ادامه می دهد
یا نقشی که پرت در رگی افتاده است
هیچ برشی تا فراموشی نمی رود
این جراحی باز
بسته نمی شود؟

+نوشته شده در Mon 1 Dec 2008ساعت21:34توسط محمد | |

حوصله کن
عاقبت بزرگ می شویم
از این خانه ی هزار پنجره ی روبه رو
                                     کمتر که نیستیم
فقط دعا کن
تا ما با خواب های عاشقانه می میریم
دنیا را آب نبرد
من از آب رفتن دامن قرمز کودکی
                                         دل خوشی ندارم...

+نوشته شده در Mon 1 Dec 2008ساعت13:21توسط محمد | |

در تو اصالتی است از غرور و تلخی به گمانم‌ ...
در من هيچ نيست جز تلاشي بيهوده براي داشتن اصالتي هرچه كه باشد. چيزي شبيه دوام كه من باشد يا چيزي از جنس ايمان. اين‌همه كه مي‌كوبم به هرچه كه هميشه چيزي نبوده جز خالي خاكستري و فقدان هرچه كه بايد باشد و نيست و خواستني بي پاسخ براي لحظه‌اي هم كه شده آرام بگيرم، برايم جز احساس تهوعي خشك از دخترك هميشه خندان توي آينه هيچ ندارد. حالا هي دست دراز مي‌كنم گلويش را چنگ بياندازم نمي‌شود بماند. تقصير هيچ كس نيست! اين‌ها همه‌اش بهانه است مي‌دانم! زخم روي زخم گذاشتن در من ماليخولياي مزمني است كه چگونه با دست خالي مي‌شود كه رهايش كنم؟! با سهمي از آسمان ابري و دلتنگي همواره! كه خود خواسته‌ام لابد! من اصلا ايمان نداشته‌ام، نه توي آن روزها كه مي‌نشستم ضجه مي‌زدم من لي غيرك و ... و من مي‌دانستم دخترك توي آينه هيچ نيست جز وصله ناجوري آويزان شده از ريسماني پوسيده. ونه بعدها چيزي بوده‌ام, وقتي دلم به ويترين اسباب بازي فروشي‌ها هنوز خوش بود و هرچه رنگ رنگ بود, درست مثل خودم و هنوز خاكستري خالي تنها جايي بود كه من خودم بودم و دلم خوش بود به چشماني كه دزديده بودم يا چشمهايم كه دزيده بود!! و بعدترش كه چادرم داشت زير تخت خاك مي‌خورد و مي‌نشستم روبروي خاكستري خالي با كنت و چشمهايم(ش) انگار دارد عصباني نگاه مي‌كند و من مي‌خنديدم و شمع روشن مي‌كردم به تاريخ تمام چهارشنبه‌هاي تكراري و هربار خاموش مي‌شد و راه باز گم بود. و بعدترها كه همه‌چيز را سوزاندم و هيچ برايم نمانده بود جز حفره‌ي خالي چشمانم كه يعني ديگر هيچ نمانده، حتي تصوير نگاه كسي كه وهم برم داشته بود يك روز هم مانده باشد برمي‌گردد، كه وهم برم داشته بود كه مال من است. من خودم دست دراز كردم و چشماني را كه مال من بود به تمامي از حفره استخواني چشمهايش بيرون كشيدم! حالا ديگر هيچ ندارم! بي هيچ اصالتي! حتي از غرور! حتي از تلخي! دارم هنوز گريه نمي‌كنم با آن چه حفره‌هاي خالي و سياهي كه دارم! با اين همه هيچ كه هستم!

+نوشته شده در Wed 26 Nov 2008ساعت17:40توسط محمد | |

هنوز که سُرفه می کنی خدا
این همه مترو
درخت
جنگل
هنوز که گریه می کنی...
این همه
سریال طنز
دُختر
هنوز که می ترسی...
این همه پلیس
دوربین
زندان
تازه آمریکا هم که قول داد
حمله نمی کند
هنوز که بیداری خدا
این همه شب
...
برو بگیر بخواب   

+نوشته شده در Tue 18 Nov 2008ساعت18:5توسط محمد | |

این دنده‌های
شمارش پذیر!
کمرکش کو‌ه‌های عافیت
استامینوفن‌های چشم‌ها
بروفن‌‌های پیشانی
و این زاویه‌‌‌های گنگ دیکلوفناک
چوب‌شورهای وجد آور؛ انگشت‌های سرکش
ذهن مخدر بازیگوش
دهان تنگ بیهوشی
آی!
دواخانه‌ی جاندار!
دواچی سیار!
نسخه‌ اینجاست؛
در کمان‌کش بازوان ترد اسطوره‌ای‌
قلم
بجنبان
تقدیر!

+نوشته شده در Sun 9 Nov 2008ساعت20:12توسط محمد | |

فلاش مي خورد ...
          و دهانت بوي هلو مي گيرد.
  من اعتراض دارم؛
                    درختان خود را به زور در کادر چپانده اند.
   خوشحال مي شوي و لبخندت براي ابد ثبت مي شود؛
   از رويت کپي مي گيرم
                     چشمهايم را که ببندم
                                         در تاريکخانه
                                                 ظهور خواهي کرد.

+نوشته شده در Mon 3 Nov 2008ساعت20:53توسط محمد | |

 

من که به روی خودم نمی آورم٬
گاهی به جای همه ی تنهايی ها
لبخند تلخی می زنم که مثلاْخدا هست و...
لابد اتفاقی خواهد افتاد...
انگار نه انگار که اتفاقها
سالهاست که فريبت داده اند.

+نوشته شده در Sat 1 Nov 2008ساعت11:51توسط محمد | |

 

ماهي‌هاي بركه، به دريا كه مي‌روند، گريه مي‌كنند.

ماهي‌هاي دريا، به بركه كه مي‌رسند، گريه مي‌كنند.

من اما ماهي گلي‌ام.

و ماهي‌هاي حوضي به هيچ كجا نمي‌روند.

گريه نكن!

+نوشته شده در Tue 28 Oct 2008ساعت11:1توسط محمد | |

خنده هايت شاباشِ بغضِ تلخِ فروخوردهُ توست.
قهقه بزن!
آن چنان كه چشمانت از اشك خيس شود.

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت22:6توسط محمد | |

چگونه سفر خواهد كرد از تو وقتي كه سايه اش در چشمهايت رنگ مي بازد و در اشكهايت خيس مي خورد؟ وقتي غبار خاطره هايش روي پلكهايت نشسته است تا هر ثانيه نگاهت را پر كند... وقتي در خوابت بيدار مي شود و در بيداريت خواب مي بيند... وقتي زخم خونريز دلت را با خاكستر مي پوشاند و هيمهُ جانت را به آتش مي كشد تا خاكستري گرد آورد... وقتي كه بوي حضورش در مشامت پيچيده است و مي رود تا كه بيشتر بماند...
چگونه سفر خواهد كرد از تو وقتي...
چگونه؟

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت21:50توسط محمد | |

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت21:33توسط محمد | |

سايه‌اش اگر روي سرت نباشد، صدايت نفسي مي‌كشد و نامت جور ديگري نوشته مي‌شود.

سايه‌اش اگر روي سرت نباشد، آفتاب مي‌تابد، زمان كش مي‌آيد و سايه تو رنگ مي‌گيرد.

سايه‌اش اگر روي سرت نباشد، چشم تنگ جهان از بودن تو پر مي‌شود.

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت21:28توسط محمد | |

در پنجره قاب، نور بر پيرمرد افتاد

ـ كليك كردم

ـ پرده كنار رفت و بازگشت

ـ پيرمرد براي هميشه ثابت شد. 

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت21:20توسط محمد | |

اين سربازان، خاجند. آس پيك هم نشدند بيايند بالاي ورق‌ها بمانند لااقل!

حكم از همان اول ” دل “ بود.

ـ بازي كن!

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت20:45توسط محمد | |


اينجا چه ميكني؟
- آب درياها را ميفروشم آقا !
- كاغذهايت چه شد؟
- باد آمد آقا ، كاغذهاي مرا برد ... مثل قاصدك ... كاغذهاي سپيد تشنه بودند دستهايم نه آب بود ، نه مرهم... به خاك چنگ زدم آقا... نه درختي روييد... نه بوته اي . كاغذها تشنه بودند آقا...به جنوب رفتم... يله به ساحل و شط... شط انگار كه تشنه بود، هي مك ميزند جان بيرمق خاك را... دستهايم را به شط فرو بردم انگار...ها. انگشتهايم ماهي شدند ، رها شدند ، رفتند...

من بي دست شدم... كاغذها ميگريستند. ناخدا خورشيد ميگفت: خونخوارند... بوي خون كه  به شط پيچيد ، برميگردند... حالا من نشسته ام اينجا ، هي سلام و خنده ارزان مي فروشم به شما... كه وقتي رفتيد ؛ یكي يكي همه تان رفتيد ... بوي خون بپيچد به شط... دستهايم برگردند ... كاغذها تشنه اند آقا ، خيلي تشنه اند...

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت20:32توسط محمد | |

ببين
بوی پرواز نمی دهد بالهايم
کدام خورشيد سهم من بود؟
کدام اوج؟
و کوچ تنها 
خاطره ای...
و کوچ تنها 
رنجی...
از تو کاری ساخته نيست.
ديگر هوای قفس
آزار نميدهد حنجره ام را
و نگاهم حالا چقدر راحت
با ميله ها حرف می زند
سهم من شايد 
همين ارزنهای تکراری ست...!!!

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت20:13توسط محمد | |

به خاطر عیسی مسیح،
از کندن غبار مدفون در این مکان حذر کن.
خدای رحمت کند آن را که به این سنگ ها رحم کند
و لعنت کند آن را که استخوان های مرا از جای تکان دهد.

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت17:49توسط محمد | |


كه در پي باد دويدن 
قرار اين دل بي قرار است.

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت16:14توسط محمد | |

فکر می کنی اگر چشمات شيشه ای باشه؛ يا حتی اشکی روی گونه ات باز هم کسی می فهمه گريه کردی؟ / به من بگو چند نفر قدرت ديدن دارند؛ چند نفر جرات ديدن دارند و چند نفر............ 

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت14:44توسط محمد | |

بیا لپاتو رنگي رنگي کنم.
که کسي نبينه رنگت پريده.
که کسي نفهمه گريه کردي.

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت14:21توسط محمد | |

 

تكه تكه می‌كند مرا
اينهمه لكنت.
كجاست عطر تنت
تا بوزد
مثل قاتلی
ميان كلمات؟

+نوشته شده در Fri 24 Oct 2008ساعت17:17توسط محمد | |