تبليغاتX
دختر ماه

دختر ماه

کاش پشت این سطرهای نمی دانم چندم
خط نوشته هایت هنوز هم
و کتیبه های نگاهت حتا
...
بی خیال از دستان زنی که
بریل تن ات را می خواند
چشمان ام
آرام آرام سیاه می شد ...

+نوشته شده در Thu 18 Dec 2008ساعت15:59توسط فرناز | |

 

عید همه مبارک ... .

+نوشته شده در Wed 17 Dec 2008ساعت10:47توسط فرناز | |

 

 پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 " می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

 ( داستانکی از شل سیلور استاین )

+نوشته شده در Tue 16 Dec 2008ساعت17:5توسط فرناز | |

 
مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن

جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

سوالات را بخوانید

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف) ۱۱۶ سال

ب ) ۹۹ سال

ج ) ۱۰۰ سال

د ) ۱۵۰ سال

او نمیتواند به این سوال جواب دهد

۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د)اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند

۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند

۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خوب بقیه حضار باید به دادش برسند

۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف) قناری

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده

اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی

 خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید

جوابها۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)

۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه

۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه

۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت

۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن

insularia canaria یعنی جزایر توله سگ

+نوشته شده در Tue 16 Dec 2008ساعت16:24توسط فرناز | |

در يكي از روزهاي سرد پاييز سال 1827 ميلادي، «پي ير ورن»، كه به تازگي تحصيلاتش در رشته‌ حقوق را به پايان رسانده بود، با «سوفي الوت دلافري» ازدواج كرد. مراسم ازدواج در «نانت» شهري در شرق فرانسه، برگزار شد. خانواده «دلافري» از اين ازدواج بسيار راضي بودند، چرا كه پي‌ير فرزند يكي از صاحب منصبان استان «پروونس» در فرانسه بود.زمستان سال 1828 فرا رسيد. پي‌ير و سوفي ورن در انتظار تولد اولين فرزندشان بودند. سرانجام در هشتمين روز ماه فوريه، «ژول گابريل ورن» متولد شد.

نانت، پاييز 1839: ژول، نوجوان 11 ساله كه از سخت‌گيري‌هاي خانواده به ستوه آمده بود، مخفيانه به يك كشتي پستي رفت و به عنوان جاشو در آن استخدام شد. اين كشتي به هند مي‌رفت. ژول سرشار از هيجان بود. بالاخره سفري پرماجرا را آغاز كرده بود. اما اين هيجان ديري نپاييد.

در يكي از بندرهاي ميان راه، پي‌ير ورن كه در پي او آمده بود، ناگهان فرزند تا خلف خود را پيدا كرد و به خانه بازگرداند. ژول به سختي تنبيه شد. او به پدرش گفت: «از اين پس فقط در روياهايم سفر خواهم كرد.»

سال 1844، ژول 16 ساله وارد دبيرستان نانت شد؛ جايي كه فن سخنوري و فلسفه را آموخت. ژول با نمره‌هاي عالي ديپلم گرفت و سنت حاكم بر خانواده او را مجبور كرد به دانشكده حقوق برود تا همچون پدر، وكيلي موفق شود؛ شغلي كه اصلاً از آن خوشش نمي‌آمد.

عشق به نوشتن آن قدر او را مجذوب خود كرده بود كه شروع به نوشتن نمايشنامه كرد. زماني كه اولين نمايشنامه‌اش را نوشت، هيچ‌كس او را تشويق نكرد.

روزهاي سختي و نااميدي ژول فرا رسيدند. به پاريس رفت و خودش را براي امتحان‌ها آماده كرد. او حق ماندن در پاريس را نداشت و طبق خواسته پدر، مي‌بايست بعد از امتحان‌ها، به نانت باز مي‌گشت.

پاريس تجربه بسيار هيجان‌انگيزي به ژول ورن بخشيد. او بيشتر وقتش را در تئاترهاي اين شهر مي‌گذراند. ژول عاشق پاريس شد و سرانجام توانست پدرش را راضي كند تا در پاريس وارد دانشكده حقوق شود.
اما پي‌ير ورن سخت‌گير، روش خودش را داشت. او ژول را مجبور كرد در پانسيوني با مقررات سفت و سخت اقامت كند.

ژول اشتهاي سيري ناپذيري براي خواندن داشت. او سه روز غذا نخورد تا پول خريد نمايشنامه‌هاي «شكسپير» را فراهم كند.

روزهاي پرماجرايي براي ژول آغاز شده بودند. او با «الكساندر دوماي» پدر (رمان‌نويس فرانسوي؛ 1802- 1870) آشنا شد. اعتماد به نفسي كه دوما در او برانگيخت، شوق نوشتن را بار ديگر در وجود ژول بيدار كرد.

رشته حقوق بر زندگي ژول ورن سنگيني مي‌كرد و او توان مقابله با پدر را نداشت. پس راه آسان‌تر را برگزيد و به درس خواندن ادامه داد. در سال 1850، ژول جوان از رشته حقوق فارغ‌التحصيل شد و به خواسته پدرش عمل كرد.

اما پي‌ير ورن حالا خواسته ديگري داشت. ژول بايد به نانت برمي‌گشت، به عضويت كانون وكلا در مي‌آمد و شغلش را به عنوان وكيل آغاز مي‌كرد! نه! اين بار ژول پاسخي قاطعانه به پدرش داد: «فقط يك حرفه است كه ادامه خواهم داد: نويسندگي!»

او در پاريس ماند و روزهاي پركاري در زندگي‌اش آغاز شد. روزها تدريس مي‌كرد و شب‌ها مي‌نوشت.

در سال‌ 1852، اولين اثرش را منتشر كرد. «پرواز با بالن»؛ اثري موفق كه راه ترقي را براي او باز كرد.
دهم ژانويه 1857 ژول گابريل ورن ، ازدواج كرد و مشكلات مالي او را واداشت تا با حمايت مالي پدرش. وارد بازار بورس شود. اما همچنان به نوشتن، خواندن و سفري كردن ادامه داد: انگلستان، نروژ و اسكانديناوي. ژول مي‌نوشت و سفر مي‌كرد.

در سوم اوت 1861، همزمان با بازگشتش از اسكانديناوي، «ميشل» تنها فرزند ژول ورن، به دنيا آمد. يك سال بعد، رمان «پنج هفته پرواز با بالن» منتشر شد و موقعيت بي‌نظيري براي او رقم زد؛ ابتدا در فرانسه و سپس در همه دنيا.

ژول حالا مي‌توانست بازار بورس را بدون نگراني ترك كند.

آثار جذاب و خارق‌العاده او يكي پس از ديگر منتشر مي‌شدند: « سفر به اعماق زمين، (1864)، «سفربه ماه » (1865)، «بيست‌هزار فرسنگ زير دريا» و ...

ژول، روزبه روز مشهورتر و ثروتمندتر مي‌شد. در سال 1866، يك كشتي خريد و بار ديگر راهي

سفر شد.

روزهاي پرماجرا در زندگي ژول ورن مي‌گذشتند. او سفر مي‌كرد، مي‌نوشت و پير مي‌شد.

در سال 1902، ژول آنقدر پير و بيمار شده بود كه به سختي قلم را در دست نگه مي‌داشت. با اين حال، به نوشتن ادامه داد و 10 كتاب ديگر نوشت.

در 24 مارس 1905، در آغاز بهاري دل انگيز، ژول ورن در سن 77 سالگي درگذشت، در حالي كه بيش از 80 رمان و 15 نمايشنامه بر جاي گذاشت

+نوشته شده در Tue 16 Dec 2008ساعت16:5توسط فرناز | |

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

+نوشته شده در Sun 14 Dec 2008ساعت22:0توسط فرناز | |

چگونه مي شود به آنكسي كه ميرود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان،
فرمان ايست داد.

+نوشته شده در Fri 12 Dec 2008ساعت10:33توسط محمد | |

 

چه خوش بوسه‌اند
این دنده‌های
شمارش پذیر!
کمرکش کو‌ه‌های عافیت
استامینوفن‌های چشم‌ها
بروفن‌‌های پیشانی
و این زاویه‌‌‌های گنگ دیکلوفناک
چوب‌شورهای وجد آور؛ انگشت‌های سرکش
ذهن مخدر بازیگوش
دهان تنگ بیهوشی

آی!
دواخانه‌ی جاندار!
دواچی سیار!
نسخه‌ اینجاست؛
در کمان‌کش بازوان ترد اسطوره‌ای‌

قلم
بجنبان
تقدیر!

+نوشته شده در Fri 5 Dec 2008ساعت21:3توسط فرناز | |

 

خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است      

     نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر

 

+نوشته شده در Thu 4 Dec 2008ساعت11:3توسط محمد | |

همه ی رگ ها را شکافته ام
رسیده ام به دو نگاه درشت
میان این قلب
و صورت خودم
از دست هر تیغی خارج است
جراحی این آئورت بسته
کدام بیهوشی غلیظ تر است؟
ضربانی که بی صاحب ادامه می دهد
یا نقشی که پرت در رگی افتاده است
هیچ برشی تا فراموشی نمی رود
این جراحی باز
بسته نمی شود؟

+نوشته شده در Mon 1 Dec 2008ساعت21:34توسط محمد | |

ارزوي مرگ دارم ،مرگ

روي سنگ قبرم بنويسيد پس از مرگم نياييد سراغش تا بود كسي از غمش اگاه نبود

+نوشته شده در Mon 1 Dec 2008ساعت13:22توسط فرناز | |

حوصله کن
عاقبت بزرگ می شویم
از این خانه ی هزار پنجره ی روبه رو
                                     کمتر که نیستیم
فقط دعا کن
تا ما با خواب های عاشقانه می میریم
دنیا را آب نبرد
من از آب رفتن دامن قرمز کودکی
                                         دل خوشی ندارم...

+نوشته شده در Mon 1 Dec 2008ساعت13:21توسط محمد | |

+نوشته شده در Mon 1 Dec 2008ساعت13:11توسط فرناز | |

امشب ستارهء شعر من خاموش میشود.امشب درد من ارام میگیرد.
امشب سراسر سکوت میشود جانم .امشب از بند دل ازاد میشوم.
امشب اخرین سروده ام بیادگار میماند.../!

+نوشته شده در Mon 1 Dec 2008ساعت12:52توسط فرناز | |

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته

مگر دنیا نمی داند که من سلطان غمهایم
بیا ای مرگ با من باش که من تنهای تنهایم

+نوشته شده در Mon 1 Dec 2008ساعت12:50توسط فرناز | |

حوّا دلش سیب میخواست
بیچاره شیطان  ... .

+نوشته شده در Mon 1 Dec 2008ساعت9:25توسط فرناز | |

دوست داشتم بنويسم از ..
كلمات تكراري اند انگار
آسمان
باران!!
من از تكرار خوشم نمي آيد
همه چيز را ناب ميخواهم حتي واژها را.
فقط دوست دارم از او تشكر كنم
او كه امروز من را زيباتر كرد
او كه كلمات را براي من تكرار كرد
او كه عبارتهاي مرا تكرار كرد!!!
او كه زيبا مي‌خواند
هر روزت زيبا باد

ما براي فرو ريختن آنچه كهنه است آفريده شديم
به ياد بياور آنچه را من در اين راه از دست داده ام!
ما با ايمان به خويش، مي گفتيم كه بازگشت، هيچ چيز را خراب نمي كند.
و اكنون تنها تو مي تواني اثبات كني كه ما دوباره بنا خواهيم كرد
به ياد بياور كه در اين لحظه ها نياز من به تو، نياز به تمامي ذرات زندگي ست
... به من بازگرد
به من بازگرد
و اين تمنا را براي بازگشت تنها تو ميداني
من همچنان منتظر خواهم ماند
و باز
همه عاشقانه هايم آن تو باد........

+نوشته شده در Wed 26 Nov 2008ساعت20:4توسط فرناز | |

در تو اصالتی است از غرور و تلخی به گمانم‌ ...
در من هيچ نيست جز تلاشي بيهوده براي داشتن اصالتي هرچه كه باشد. چيزي شبيه دوام كه من باشد يا چيزي از جنس ايمان. اين‌همه كه مي‌كوبم به هرچه كه هميشه چيزي نبوده جز خالي خاكستري و فقدان هرچه كه بايد باشد و نيست و خواستني بي پاسخ براي لحظه‌اي هم كه شده آرام بگيرم، برايم جز احساس تهوعي خشك از دخترك هميشه خندان توي آينه هيچ ندارد. حالا هي دست دراز مي‌كنم گلويش را چنگ بياندازم نمي‌شود بماند. تقصير هيچ كس نيست! اين‌ها همه‌اش بهانه است مي‌دانم! زخم روي زخم گذاشتن در من ماليخولياي مزمني است كه چگونه با دست خالي مي‌شود كه رهايش كنم؟! با سهمي از آسمان ابري و دلتنگي همواره! كه خود خواسته‌ام لابد! من اصلا ايمان نداشته‌ام، نه توي آن روزها كه مي‌نشستم ضجه مي‌زدم من لي غيرك و ... و من مي‌دانستم دخترك توي آينه هيچ نيست جز وصله ناجوري آويزان شده از ريسماني پوسيده. ونه بعدها چيزي بوده‌ام, وقتي دلم به ويترين اسباب بازي فروشي‌ها هنوز خوش بود و هرچه رنگ رنگ بود, درست مثل خودم و هنوز خاكستري خالي تنها جايي بود كه من خودم بودم و دلم خوش بود به چشماني كه دزديده بودم يا چشمهايم كه دزيده بود!! و بعدترش كه چادرم داشت زير تخت خاك مي‌خورد و مي‌نشستم روبروي خاكستري خالي با كنت و چشمهايم(ش) انگار دارد عصباني نگاه مي‌كند و من مي‌خنديدم و شمع روشن مي‌كردم به تاريخ تمام چهارشنبه‌هاي تكراري و هربار خاموش مي‌شد و راه باز گم بود. و بعدترها كه همه‌چيز را سوزاندم و هيچ برايم نمانده بود جز حفره‌ي خالي چشمانم كه يعني ديگر هيچ نمانده، حتي تصوير نگاه كسي كه وهم برم داشته بود يك روز هم مانده باشد برمي‌گردد، كه وهم برم داشته بود كه مال من است. من خودم دست دراز كردم و چشماني را كه مال من بود به تمامي از حفره استخواني چشمهايش بيرون كشيدم! حالا ديگر هيچ ندارم! بي هيچ اصالتي! حتي از غرور! حتي از تلخي! دارم هنوز گريه نمي‌كنم با آن چه حفره‌هاي خالي و سياهي كه دارم! با اين همه هيچ كه هستم!

+نوشته شده در Wed 26 Nov 2008ساعت17:40توسط محمد | |

بوسه‌اي بر دستانِ پدر
و عِطر سيلي برمي‌خيزد
كاش دوباره مرا مي‌زدي
تا به چيزي ...
شايد به دستهايت
اعتماد كنم
و هستي‌ام
اين چنين
درمردمكِ چشم‌هاي اين مرد نلرزد

+نوشته شده در Wed 26 Nov 2008ساعت17:22توسط فرناز | |

يادش بخير
           آن چشم هاي هيتلري ات
                         که قاب يهودي مرا
                                  به اردوگاههاي تنهايی مي بردند
حالا که رفته اي
               از هزار جنگ سرد بدتر است
شايد برقع پوشيده اي براي چشمهايت!
              که من هر صبح
                                در تنهايي خود
                                          فرو مي ريزم
                                                  به شکل يازدهم سپتامبر!

+نوشته شده در Sat 22 Nov 2008ساعت21:12توسط فرناز | |

بيا زندگی را بدزديم
و آنوقت ميان دو ديدار قسمت کنيم.»


کسی پيش از من و تو زندگی را دزديده بود انگار، جز سهم تنهايی که مانده برايم و ترس.
توی بی‌بعدی فضا شانه‌هايت را ترسيم می‌کنم، سر می‌گذارم روی خالی وسعت همواره‌شان تمام اين روزها که انگار خيال گذران ندارند را گريه نمی کنم.
حالا برای لحظه‌ای هم که شده سنگينی‌ات روی شانه‌هايم باشد، به ديده‌ی منت.
نگذار توی باران خورده‌ی چشمهايت وارونه شوم(!)

*اين روزها دارم تقلا می‌کنم راست بايستم تا م. دلش نلرزد که پشتش دارد خالی می‌شود.
 
يک کوه دارد می‌لرزد. يک زن دارد گريه نمی‌کند. يک من دلش دارد می‌ترکد. يک خدا دارد نگاه می‌کند؟

+نوشته شده در Fri 21 Nov 2008ساعت17:32توسط فرناز | |