|
هنوز که سُرفه می کنی خدا
انگار این همه بازی فقط برای تزریق شور به رگ های ماست تا توان رسیدن به صندوق ها را داشته باشیم که بگوییم نگهبان ها چه کاره بودند که در این صورت گفته ایم شما همه کاره های خوبی هستید و الا که به نگهبان ها رای داده ایم. چقدر جنس قفس های شما خوب است.
اگر دختر بود اسمش را بگذارید انار، از این انارهای سرخ که دانه های دلشان پیداست و بگویید همان حوالی بیست سالگی برود عاشق پسری شود؛ اسماعیل و هیچ فکری نباشد که پدرش ابراهیم هست یا نه. فقط حواسش باشد پسرک گردنش را از زیر تعبیر صادقانه هیچ رویای پیغمبرانه ای ندزدد...
بالا میرویم و بالاتر
این دندههای
خنده های دروغی
حرفهای الکی همه چیز خسته کنندست قولها آبکی شده امیدوارم تا به من میرسه آسمون نپه که اصلا دل و حوصله ندارم
وقتی معلم اسمش را خواند
باران تمام شد... پرانتز بسته)
فلاش مي خورد ...
هر کار کنيم مادربزرگ نخواهد گذاشت برسد به خانهی محقرش روی آن چنار پير دور يا نزديک؛ کلاغ بيچارهی همهی قصههای کودکی و بزرگی! و هی يادمان میرود غربت همهی غروبها را مديون کلاغهايی هستيم که قير و قارشان گاه کلافهمان میکند. ما به کلاغها بدهکاريم!
پنجره هم يك جور قاب است. تصوير زندگي را قاب مي كند.
من که به روی خودم نمی آورم٬
روز دختر رو به همه دختر ها تبریک می گم... .
مانده ام خیره به این گره های کور گلوله نخ زنده گی ام.
چشم هایم را
يا هيچ كس سوته دلان را نديده است يا ديده است و از ياد برده است.
باد ميبردمان ندانستيم پنداشتيم خود ميرويم بر باد شديم چه عمري گذشت تا باورمان شد آنچه كه باد برد ما بوديم.
ماهيهاي بركه، به دريا كه ميروند، گريه ميكنند. ماهيهاي دريا، به بركه كه ميرسند، گريه ميكنند. من اما ماهي گليام. و ماهيهاي حوضي به هيچ كجا نميروند. گريه نكن!
خنده هايت شاباشِ بغضِ تلخِ فروخوردهُ توست.
چگونه سفر خواهد كرد از تو وقتي كه سايه اش در چشمهايت رنگ مي بازد و در اشكهايت خيس مي خورد؟ وقتي غبار خاطره هايش روي پلكهايت نشسته است تا هر ثانيه نگاهت را پر كند... وقتي در خوابت بيدار مي شود و در بيداريت خواب مي بيند... وقتي زخم خونريز دلت را با خاكستر مي پوشاند و هيمهُ جانت را به آتش مي كشد تا خاكستري گرد آورد... وقتي كه بوي حضورش در مشامت پيچيده است و مي رود تا كه بيشتر بماند...
سايهاش اگر روي سرت نباشد، صدايت نفسي ميكشد و نامت جور ديگري نوشته ميشود. سايهاش اگر روي سرت نباشد، آفتاب ميتابد، زمان كش ميآيد و سايه تو رنگ ميگيرد. سايهاش اگر روي سرت نباشد، چشم تنگ جهان از بودن تو پر ميشود.
ـ كليك كردم ـ پرده كنار رفت و بازگشت ـ پيرمرد براي هميشه ثابت شد.
اين سربازان، خاجند. آس پيك هم نشدند بيايند بالاي ورقها بمانند لااقل! حكم از همان اول ” دل “ بود. ـ بازي كن!
اينجا چه ميكني؟ من بي دست شدم... كاغذها ميگريستند. ناخدا خورشيد ميگفت: خونخوارند... بوي خون كه به شط پيچيد ، برميگردند... حالا من نشسته ام اينجا ، هي سلام و خنده ارزان مي فروشم به شما... كه وقتي رفتيد ؛ یكي يكي همه تان رفتيد ... بوي خون بپيچد به شط... دستهايم برگردند ... كاغذها تشنه اند آقا ، خيلي تشنه اند...
ببين |
About![]()
Archivesشهریور 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Authorsفرنازمحمد Links
دختر آسموني |