تبليغاتX
دختر ماه

دختر ماه

هنوز که سُرفه می کنی خدا
این همه مترو
درخت
جنگل
هنوز که گریه می کنی...
این همه
سریال طنز
دُختر
هنوز که می ترسی...
این همه پلیس
دوربین
زندان
تازه آمریکا هم که قول داد
حمله نمی کند
هنوز که بیداری خدا
این همه شب
...
برو بگیر بخواب   

+نوشته شده در Tue 18 Nov 2008ساعت18:5توسط محمد | |

انگار این همه بازی فقط برای تزریق شور به رگ های ماست تا توان رسیدن به صندوق ها را داشته باشیم که بگوییم نگهبان ها چه کاره بودند که در این صورت گفته ایم شما همه کاره های خوبی هستید و الا که به نگهبان ها رای داده ایم. چقدر جنس قفس های شما خوب است.

+نوشته شده در Fri 14 Nov 2008ساعت20:49توسط فرناز | |

اگر دختر بود اسمش را بگذارید انار، از این انارهای سرخ که دانه های دلشان پیداست و بگویید همان حوالی بیست سالگی برود عاشق پسری شود؛ اسماعیل و هیچ فکری نباشد که پدرش ابراهیم هست یا نه. فقط حواسش باشد پسرک گردنش را از زیر تعبیر صادقانه هیچ رویای پیغمبرانه ای ندزدد...
اگر پسر بود اسمش را بگذارید ابراهیم... و بگویید فقط بی محابا عاشق شود...

+نوشته شده در Thu 13 Nov 2008ساعت18:37توسط فرناز | |

بالا می‌رویم و بالاتر
ـ به آهستگی یک مرگ‌ ـ
و ناگهان
ـ به تندی یک عاشق شدن ‌ـ
سقوط می‌کنیم
و نمی‌میریم
ـ به تلخی یک فاجعه.

+نوشته شده در Wed 12 Nov 2008ساعت12:34توسط فرناز | |

این دنده‌های
شمارش پذیر!
کمرکش کو‌ه‌های عافیت
استامینوفن‌های چشم‌ها
بروفن‌‌های پیشانی
و این زاویه‌‌‌های گنگ دیکلوفناک
چوب‌شورهای وجد آور؛ انگشت‌های سرکش
ذهن مخدر بازیگوش
دهان تنگ بیهوشی
آی!
دواخانه‌ی جاندار!
دواچی سیار!
نسخه‌ اینجاست؛
در کمان‌کش بازوان ترد اسطوره‌ای‌
قلم
بجنبان
تقدیر!

+نوشته شده در Sun 9 Nov 2008ساعت20:12توسط محمد | |

خنده های دروغی 

حرفهای الکی

همه چیز خسته کنندست

قولها آبکی شده

امیدوارم تا به من میرسه آسمون نپه که اصلا دل و حوصله ندارم

+نوشته شده در Sat 8 Nov 2008ساعت13:3توسط فرناز | |

وقتی معلم اسمش را خواند
هیچ نترسید ...
با آن سن کم‌اش آب دهانش خشک نشد ...
رنگش نپرید ..
و صدایش در گلو گره نخورد ...
راحت و آسوده ...
درست مثل یک جانی بالفطره ...
دفتر انشایش را باز کرد
و خواند که: علم بهتر از ثروت است ..
ولی نگفت: غروبها معلمش‌ مسافرکشی می‌کند
حالا همه راضی بودند:
معلم به حق‌التدریس‌اش رسید
و شاگرد به نمره‌اش
و جامعه یک دروغگوی کوچک دیگر تحویل گرفت

+نوشته شده در Thu 6 Nov 2008ساعت9:49توسط فرناز | |

 

باران تمام شد... پرانتز بسته)

+نوشته شده در Wed 5 Nov 2008ساعت20:8توسط فرناز | |

فلاش مي خورد ...
          و دهانت بوي هلو مي گيرد.
  من اعتراض دارم؛
                    درختان خود را به زور در کادر چپانده اند.
   خوشحال مي شوي و لبخندت براي ابد ثبت مي شود؛
   از رويت کپي مي گيرم
                     چشمهايم را که ببندم
                                         در تاريکخانه
                                                 ظهور خواهي کرد.

+نوشته شده در Mon 3 Nov 2008ساعت20:53توسط محمد | |

هر کار کنيم مادربزرگ نخواهد گذاشت برسد به خانه‌ی محقرش روی آن چنار پير دور يا نزديک؛ کلاغ بيچاره‌ی همه‌ی قصه‌های کودکی و بزرگی! و هی يادمان می‌رود غربت همه‌ی غروب‌ها را مديون کلاغ‌هايی هستيم که قير و قارشان گاه کلافه‌مان می‌کند. ما به کلاغ‌ها بدهکاريم!

+نوشته شده در Mon 3 Nov 2008ساعت13:32توسط فرناز | |

پنجره هم يك جور قاب است. تصوير زندگي را قاب مي كند.
و زندگي با تصاويرش از پنجره عبور مي كند.
گاهي دلم پرمي كشد كه تصوير پشت پنجره پايدار بماند.
مثل آبي آسمانِ ارديبهشت.
بماند. نرود.
دلم پَر مي كشد كه اين تصوير بيايد. بماند.
تا دلم قرار گيرد. به اندازهُ يك پنجره.
همين.

+نوشته شده در Sun 2 Nov 2008ساعت10:46توسط فرناز | |

 

من که به روی خودم نمی آورم٬
گاهی به جای همه ی تنهايی ها
لبخند تلخی می زنم که مثلاْخدا هست و...
لابد اتفاقی خواهد افتاد...
انگار نه انگار که اتفاقها
سالهاست که فريبت داده اند.

+نوشته شده در Sat 1 Nov 2008ساعت11:51توسط محمد | |

 

روز دختر رو به همه دختر ها

تبریک می گم... .

+نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت18:4توسط فرناز | |

 

مانده ام خیره به این گره های کور گلوله نخ زنده گی ام.
حالا گیرم هم که نشستم به باز کردن این همه گره، این همه نخ. این همه پریشانی.
ای ی ی... می دانم دست آخر هم سر و ته این نخ لای انگشت های تو پنهان است.

+نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت17:35توسط فرناز | |

 

+نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت17:25توسط فرناز | |

 

چشم هایم را
سیل با خود برد
مشق امشب
" باز باران " است.

+نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت9:49توسط فرناز | |

يا هيچ كس سوته دلان را نديده است يا ديده است و از ياد برده است.
يا هيچ كس پيراهن هاي اقدس را به ياد ندارد و يا فرق آن را با پيراهن هاي زنان عادي نمي داند.
يا هيچ كس با مجيد جوبگردي نكرده است يا جوبگردي را از ولگردي تميز نداده است.
يا هيچ كس بازار زرگرهاي سوخته و ساعت زنگ زده را نمي شناسد و يا مي شناسد و دوده و زنگشان را زدوده است.
يا هيچ كس همهُ عمر دير نرسيده است يا رسيده است و ديگر به قبل از سحر رسيدن كله سنگكي هايي مثل من فكر نمي كند.
هر چه هست هيچ كس نيامد دست مرا بگيرد و به امامزاده داوود برساند.

+نوشته شده در Thu 30 Oct 2008ساعت12:58توسط فرناز | |

باد مي‌بردمان

ندانستيم

پنداشتيم خود مي‌رويم

بر باد شديم

چه عمري گذشت تا باورمان شد

آنچه كه باد برد

ما بوديم.

+نوشته شده در Wed 29 Oct 2008ساعت15:1توسط فرناز | |

 

ماهي‌هاي بركه، به دريا كه مي‌روند، گريه مي‌كنند.

ماهي‌هاي دريا، به بركه كه مي‌رسند، گريه مي‌كنند.

من اما ماهي گلي‌ام.

و ماهي‌هاي حوضي به هيچ كجا نمي‌روند.

گريه نكن!

+نوشته شده در Tue 28 Oct 2008ساعت11:1توسط محمد | |

خنده هايت شاباشِ بغضِ تلخِ فروخوردهُ توست.
قهقه بزن!
آن چنان كه چشمانت از اشك خيس شود.

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت22:6توسط محمد | |

چگونه سفر خواهد كرد از تو وقتي كه سايه اش در چشمهايت رنگ مي بازد و در اشكهايت خيس مي خورد؟ وقتي غبار خاطره هايش روي پلكهايت نشسته است تا هر ثانيه نگاهت را پر كند... وقتي در خوابت بيدار مي شود و در بيداريت خواب مي بيند... وقتي زخم خونريز دلت را با خاكستر مي پوشاند و هيمهُ جانت را به آتش مي كشد تا خاكستري گرد آورد... وقتي كه بوي حضورش در مشامت پيچيده است و مي رود تا كه بيشتر بماند...
چگونه سفر خواهد كرد از تو وقتي...
چگونه؟

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت21:50توسط محمد | |

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت21:33توسط محمد | |

سايه‌اش اگر روي سرت نباشد، صدايت نفسي مي‌كشد و نامت جور ديگري نوشته مي‌شود.

سايه‌اش اگر روي سرت نباشد، آفتاب مي‌تابد، زمان كش مي‌آيد و سايه تو رنگ مي‌گيرد.

سايه‌اش اگر روي سرت نباشد، چشم تنگ جهان از بودن تو پر مي‌شود.

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت21:28توسط محمد | |

در پنجره قاب، نور بر پيرمرد افتاد

ـ كليك كردم

ـ پرده كنار رفت و بازگشت

ـ پيرمرد براي هميشه ثابت شد. 

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت21:20توسط محمد | |

اين سربازان، خاجند. آس پيك هم نشدند بيايند بالاي ورق‌ها بمانند لااقل!

حكم از همان اول ” دل “ بود.

ـ بازي كن!

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت20:45توسط محمد | |


اينجا چه ميكني؟
- آب درياها را ميفروشم آقا !
- كاغذهايت چه شد؟
- باد آمد آقا ، كاغذهاي مرا برد ... مثل قاصدك ... كاغذهاي سپيد تشنه بودند دستهايم نه آب بود ، نه مرهم... به خاك چنگ زدم آقا... نه درختي روييد... نه بوته اي . كاغذها تشنه بودند آقا...به جنوب رفتم... يله به ساحل و شط... شط انگار كه تشنه بود، هي مك ميزند جان بيرمق خاك را... دستهايم را به شط فرو بردم انگار...ها. انگشتهايم ماهي شدند ، رها شدند ، رفتند...

من بي دست شدم... كاغذها ميگريستند. ناخدا خورشيد ميگفت: خونخوارند... بوي خون كه  به شط پيچيد ، برميگردند... حالا من نشسته ام اينجا ، هي سلام و خنده ارزان مي فروشم به شما... كه وقتي رفتيد ؛ یكي يكي همه تان رفتيد ... بوي خون بپيچد به شط... دستهايم برگردند ... كاغذها تشنه اند آقا ، خيلي تشنه اند...

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت20:32توسط محمد | |

ببين
بوی پرواز نمی دهد بالهايم
کدام خورشيد سهم من بود؟
کدام اوج؟
و کوچ تنها 
خاطره ای...
و کوچ تنها 
رنجی...
از تو کاری ساخته نيست.
ديگر هوای قفس
آزار نميدهد حنجره ام را
و نگاهم حالا چقدر راحت
با ميله ها حرف می زند
سهم من شايد 
همين ارزنهای تکراری ست...!!!

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت20:13توسط محمد | |

به خاطر عیسی مسیح،
از کندن غبار مدفون در این مکان حذر کن.
خدای رحمت کند آن را که به این سنگ ها رحم کند
و لعنت کند آن را که استخوان های مرا از جای تکان دهد.

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت17:49توسط محمد | |


كه در پي باد دويدن 
قرار اين دل بي قرار است.

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت16:14توسط محمد | |

فکر می کنی اگر چشمات شيشه ای باشه؛ يا حتی اشکی روی گونه ات باز هم کسی می فهمه گريه کردی؟ / به من بگو چند نفر قدرت ديدن دارند؛ چند نفر جرات ديدن دارند و چند نفر............ 

+نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت14:44توسط محمد | |