تبليغاتX
دختر ماه

دختر ماه

آهای با توام !
با توام .. با تو !
رویت را برگردان ببینم.
رویت را برگردان ببین آن تکه ابر کوچک را
جائی در آسمان می بینی؟
ببین نکند دیشب که طوفان شد
تکه ابرت را صاعقه زده باشد؟
ببین نکند تکه ابر کوچکت همچون پرنده مرده ای،
گوشه ای لای چمنها افتاده باشد؟
رویت را برگردان آخر
دور و برت را خوب نگاه کن ...
با توام ... با تو!
اگر پیدایش کردی بگو دمی ببارد
به اندازه یک چشم برهم زدن
همین بس که کف دستی آب مهیا شود
برای قوطی آبرنگ کهنه ام می خواهم
روزهاست که دستم به هیچ رنگی نمی رود
امشب دلم خواست رنگ بزنم به در و دیوارها
کاغذها که جای خود دارند
بگو قدری ببارد
همین یک نفس
من دستم را مشت می کنم تا پر از آب شود
و دیگر تهی نباشد ...
بعد رنگ بزنم به هرچیز که بیرنگ شده است این روزها
آبی و زرد و سبز و سرخ و سپید و سیاه
با توام ... با تو !
رویت را برگردان آخر
تکه ابر کوچکت را بیاب و بگو ببارد ...
همین.
فقط ببارد.

+نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت12:29توسط فرناز | |

صندلي هاي خالي همه شبيه همديگرند.
حالا هي بشين و انتظار بكش
كه گرد و غبار روي صندليها را بپوشاند
و ديگر خالي بودنشان توي ذوق نزند.
پنجره را كه بسته باشي گرد و غبار از كجا بيايد آخر؟
گردباد كه بيايد همه چيز را از جا مي كَند

+نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت12:28توسط فرناز | |

در توجيهِ سكوتش گفتند:
"عروس رفته گُل بچينه!"
همان شب بازگشت.
با تاجي از خار.
ردايي از خار.
پاپوشي از خار.
گُنگ با خاري در گلو.
هنوز كه هنوز است هر شب
به آن بستر پر خارِ خون آلود مي رود
و از خود مي پرسد:
"يعني خار هم گُل مي كنه؟"

+نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت12:15توسط محمد | |

- احوال شما؟
- كه مپرس.
- مگر قرار نبود در را ببندي؟
- پنجره ها هم بسته است.دريغ از يك روزنه.
- پس به خير گذشت؟
- عاقبت ما به شَر است.
- اين نيز بگذرد.
- بر من و از كنار ديگران.
- دُرُست مي شود. آرام مي شوي.
- نگفته بودم قرار من در بي قراريست؟

+نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت12:12توسط محمد | |

براي آنها كه رفته اند ديروز يك امروز بود
كه فردايي نداشت.
براي آنها كه مانده اند ديروز يك روزي مي شود
كه هر روز تكرار خواهد شد.
تقويم را از روي ديوار برداشتم.
بي زماني را كه نمي شود ورق زد.

+نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت12:9توسط محمد | |

تمام عاشقانه ها فدای یک نگاه تو
که عشق عشق می کند فدا شود به راه تو
تو از همیشه آمدی به گاه گاه شهر ما
نصیب کوچه مان نشد عبور گاه گاه تو
نشان به آن نشان که من همیشه پشت پنجره
تو را مرور می کنم از ابتدای راه تو
از آسمان شنیده ام که در غروب حل شدی
و بعد از آن دگرکسی ندیده روی ماه تو
بیا که جز تو هیچکس نمی رسد به داد من
که من سقوط کرده ام به عمق پر نگاه تو

+نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت12:6توسط محمد | |

گاهي وقتها تنها يك آن است.
يك پاسخ٬ يك نگاه٬ يك حركت.
و تا بيايي به خودت بجنبي نخ بادبادك پاره شده است.
از دستت در رفته است.
هر چه بدوي٬ هر چه تقلا كني هم سودي ندارد.
فرياد بزن٬ پا بر زمين بكوب٬ اعتراض كن٬ قهر كن٬ فكر چاره كن.
اما گاهي وقتها ديگر دير است٬ دير.
نخ بادبادك در دستت نيست
و بادباك در بيكران آسمان گم مي شود.
اولِ كار گمشده اي ست كه اميد بازيافتنش هست.
اما تا چشم بر هم بزني دور و دورتر مي شود.
بادبادك تو مي شود يك لكهُ محو و كمرنگ.
رنگ مي بازد و به ناگاه گم مي شود.
در برابر چشمانِ ناباورت.
گاهي وقتها تنها يك آن است.
نخي كه پاره شده است. بادبادكي كه گم شده است.
و تو كه ايستاده اي٬ گنگ٬ مبهوت.
تنها ...

+نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت12:4توسط محمد | |

از نهایت سکوت می آمد
خسته ولی ...
آمد، نشست و با چشمانش
تا همیشه را گفت و رفت.
من ماندم و یک شعر نا تمام.

+نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت12:2توسط محمد | |

 

خواب مي ديدم كه بيدارم و به تماشاي بازي كودكانهُ دو نفر نشسته ام.
چقدر آشنا بودند اين دو نفر كه كودك شده بودند.
صداي خنده هايشان تا آسمان مي رسيد.
کنار هم روي زمين نشسته بودند و يك قل دو قل بازي مي كردند.
بازي مي كردند و مي خنديدند.
چقدر صداي خنده هاشان بلند بود.
انگار هيچ صداي ديگري در جهان نبود به جز اين خنده ها.
پژواكش تا آسمان مي رسيد.
پسر گفت حالا اين سنگهاي گرد و صيقلي را از كجا آورده اي؟
دختر جواب داد:
س مثل سوسك است. س مثل سليطه . س مثل سرحال.
همه را از يك سوسك سليطهُ سرحال كش رفته ام.
پسر قهقه زد كه س مثل صيقلي است. من شدم نوزده.
دختر گفت:
س اول سادگي است.
پسر خنده زد كه س اول سرآهو هم هست. سرآهو هم آخر سادگي است.
دختر مبهوت مانده بود.گفت:
مگر زده به سرت ؟ س اول سفر است. س اول ساز.
پسر خنديد و گفت:
س اول سراب است٬ سراب هم آخر سوتي. سوتي هم سور و سات ماست.
دختر نگاه كرد و لبخند زد س اول سبز است. س اول سرودن.
پسر برخاست و گفت:
س هاي هفت سين سيصد سال آينده سلسلهُ آهوان مهيا شد.
خنده. خنده . خنده.
سكوت.
سكوت.
سكوت.
سرد شد.
سردتر شد.
دختر گفت:
س اول سردرد است. بجنب يك بازي ديگر پيدا كنيم.
پسر به چشمان دختر خيره شد.
سياه بازي بود... اين را دختر گفت و پسر زد زير خنده.
حالا چه كنيم؟
در دوردست٬ ته افق٬ يك جاي دور صداي پرنده اي آمد.
سرد سرد سرد شد.
هردو انگشت اشاره بر زمين گذاشتند.
دختر گفت:
س اول سه كردن است.
من و تو كه نمي پریم.
يك بازي ديگر بكنيم...
تازه كلاغ پر مال كلاغ هاست.
كلاغ ها مي پرند.
...
س اول سوختن است.
كلاغ برده است. ما سوختيم.

+نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت11:54توسط محمد | |

 

از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است :

دست بر ميوه ی حوا بزنم يا نزنم؟

+نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت11:50توسط محمد | |

من وسواس دارم.
زياد مي شورم مي سابم تميز مي كنم مرتب مي كنم...
اما يك چيزي هست...
پاك نمي شود.
يك چيزي مثل يك داغ.
مثل يك لكه.
نه با اشك چشم
نه با نوازش دست
نه با نسيم خاطره
نه با رنگ حضور دوست...
پاك نمي شود.
همين جور مانده است.
كهنه هم نمي شود.
كمرنگ هم نمي شود.
من وسواس دارم.
اما اين يكي كار من نيست.
همين.

+نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت11:48توسط محمد | |

ت دو نقطه دارد
دو نقطهُ نزديك به هم
مثل ترس و توهم
ببين اين جماعت از ترسشان مرده اند و در توهمشان زندگي مي كنند
ت دو نقطه دارد
دو نقطهُ نزديك به هم
مثل تاريكي و تيرگي
ببين در تاريكي بيدار مي شوند و در تيرگي به خواب مي روند
توبه مي كنند كه مبادا ديگر تب كنند و مجبور شوند چيزي را تاب آورند
ت دو نقطه دارد
دو نقطهُ خيلي نزديك به هم
مثل ترديد و تشبيه
ببين اين جماعت بس كه ترديد كرده اند ديگر تو را هم شبيه خودشان مي بيينند
تاب نمي آورند كه تو از جنس ديگري باشي
تب مي كنند و در تاريكي به خواب مي روند تا از ترس مردن هم كه شده زنده بمانند
ت دو نقطه دارد
دو نقطهُ خيلي خيلي نزديك به هم
مثل تهاجم و تدافع
هي پرخاش مي كنند تا تو هي دور شوي
هي دفاع مي كنند تا تو نزديك شوي تا پرخاش كنند كه تو دوباره دور شوي
آنقدر دور شوي كه توبه كني, تب كني, ترس و توهم در جانت بنشاني و تاب نياوري
آنقدر دور كه تو هم تمام شوي
ت دو نقطه دارد
دو نقطهُ چسبيده به هم
مثل تو .......

+نوشته شده در Sun 19 Oct 2008ساعت19:38توسط محمد | |

باران می بارد.
پالتو, کفش و چترم همه سوراخند.
پس چرا فقط چشمهایم خیس شده اند؟

+نوشته شده در Sun 19 Oct 2008ساعت19:33توسط محمد | |

وقتی که آمدی جهان می خورد ورق
آقای ما کتاب زمان می خورد ورق

از بستر جهالت خود پلک می زنیم
آن روز خوابهای گران می خورد ورق

طومار هرچه دردی و پائیز خش و خش
در زیر پای رهگذران می خورد ورق

روزی که امر، امر شما می شود فقط
هرچی که خواستی همان می خورد ورق

می ریزد آسمان، طبقاتش، ستاره هاش
آنروز افق کران به کران می خورد ورق

با موجی از حقیقت آنروز ناگزیر
افسانه های شاپریان می خورد ورق

روزی که دیر نیست، که در شعر شاعران
ماه و پلنگ، ماه و کتان می خورد ورق

شعر حضور جمعه طوفانی شما
در روزنامه های جهان می خورد ورق

+نوشته شده در Sun 19 Oct 2008ساعت15:46توسط محمد | |

هی رفیق!
توئی که آن بالایی
با توام ...
می دانم که اینجا افق تنگ است
می دانم که چشم به بلندی ها داشتن زیباست
می دانم که از آن بالا همه جا پیداست
می دانم که آن بالا
همه تو را می بینند، می شنوند، می خوانند
می دانم آنجا
هوا هست، نور هست، صدا هست، غرور هست
می دانم، می فهمم ...
اما ..
لحظه ای به این پائین بنگر
زیر پایت، پای این دیوار
ببین ...
جایی که بر آن ایستاده ای
شانه شکسته من است !

+نوشته شده در Sun 19 Oct 2008ساعت15:37توسط محمد | |

با توام !
صدایم را می شنوی؟ با توام ...
با خود خود تو ...
فصل را برایم هجی کن.
پس چرا با لکنت هجی می کنی؟
مگر دیگر زبانت نمی چرخد که از فاصله بگویی؟
بگو
از چه می ترسی؟
اینجا که ایستاده ای که سر راه هیچکس نیست
دیگر از چه می ترسی؟
ببین لکنت چه آتشی بر جسم عاصیت می افروزد
ببین چگونه می سوزی و خاکستر می شوی
خواب در بیداری می بینی و بیدار می خوابی
دیگر از چه می ترسی؟
فصل را هجی کن
با صدای بلند
همینجا که ایستاده ای
همینجا که سر راه هیچکس نیست
.. این مکافات ابدی توست ..

+نوشته شده در Sun 19 Oct 2008ساعت15:36توسط محمد | |

بهار پيش از آنکه حادثه ای در طبيعت باشد٬ حادثه ايست در قلب آدمی.
و پيش از آنکه در طبيعت٬ محسوس باشد٬ در حسی انسانی وقوع می يابد.
اين در بهاران گل نيست که باز می شود٬ گره های روح انسان است ....

+نوشته شده در Sun 19 Oct 2008ساعت15:24توسط محمد | |

آمديم، نبوديد

يعني بوديد،

خودتان نبوديد!

 

+نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت22:17توسط محمد | |

کسی نيست
بيا زندگی را بدزديم
و آنوقت ميان دو ديدار قسمت کنيم.»

کسی پيش از من و تو زندگی را دزديده بود انگار، جز سهم تنهايی که مانده برايم و ترس.
توی بی‌بعدی فضا شانه‌هايت را ترسيم می‌کنم، سر می‌گذارم روی خالی وسعت همواره‌شان تمام اين روزها که انگار خيال گذران ندارند را گريه نمی کنم.
حالا برای لحظه‌ای هم که شده سنگينی‌ات روی شانه‌هايم باشد، به ديده‌ی منت.
نگذار توی باران خورده‌ی چشمهايت وارونه شوم(!)

*اين روزها دارم تقلا می‌کنم راست بايستم تا م. دلش نلرزد که پشتش دارد خالی می‌شود.
 
يک کوه دارد می‌لرزد. يک زن دارد گريه نمی‌کند. يک من دلش دارد می‌ترکد. يک خدا دارد نگاه می‌کند؟

+نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت21:41توسط فرناز | |

گفتم مه من از چه تو در دام نيفتی؟
گفتا چکنم دام شما دانه ندارد!

+نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت17:47توسط فرناز | |

"يک انسان تنها زماني مي تواند خود را در دستان کسي بگذارد
که عشقش چونان عظيم باشد،
که نتيجه ی آن تسليم مطلق باشد."

+نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت17:36توسط فرناز | |

از زمان کودکی ، پدر و معلم مدرسه برای ما تکرار می کنند

 خيانت نفرت انگيز ترين چيزی ست که می توان تصور کرد .

اما خيانت کردن چيست ؟ خيانت کردن از صف خارج شدن است .

 خيانت از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن است .

 سابينا هيچ چيز را زيباتر از به سوی نامعلوم رفتن نمی داند .

بار هستی --- ميلان کوندرا

+نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت16:56توسط فرناز | |

بهار پيش از آنکه حادثه ای در طبيعت باشد٬ حادثه ايست در قلب آدمی.
و پيش از آنکه در طبيعت٬ محسوس باشد٬ در حسی انسانی وقوع می يابد.
اين در بهاران گل نيست که باز می شود٬ گره های روح انسان است ....

+نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت16:51توسط فرناز | |

اندوه او
جغرافياي خاص ندارد.
داغيست
از قلب چاك چاك عاشق
تا تو
تا آن سر شكافته ي عشق
در بيستون

+نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت13:36توسط محمد | |

کجا بانو؟
- مهمان
ستاره هایم امشب
چه شیرینتری امشب بانو!
- تلخی مسافر نیامده است.
برمی گردی بانو؟
- اگر ستاره ها بگذارند
اگر نماندم بر من مگیر
ستاره ها صدایم می زنند
و باد می خواهد مرا به جایی برد که دیگر
آزارت ندهم.
حرفی اگر بود با باد بگو
راه خانه ام را می داند ...

+نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت13:28توسط محمد | |

 او که می ماند ، نخواهد رفت
او که رفته است ، نخواهد رسيد
او که رسيده است ، پشيمان است
اين همه از شکستن سکوت
چه عايد آينه شد
رفتن هم حرف عجيبی شبيه اشتباه آمدن است
تو بگو دايره تا کجای اين نقطه خواهد گريست ؟ "




+نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت13:26توسط محمد | |

عروسکی زير تخت پدر و مادر نشسته بود
و همه چيز را شنيد
سپس بر اسب گهواره ای نشست
تا هر چه را که آموخته بود ، بازی کند
و مدام ، همان يک جمله را تکرار می کرد :
" مراقب باش
نمی شنوی ؟
مراقب باش ! "


+نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت13:25توسط محمد | |

بيضي، خاطره ء خسته ء‌ دايره اي بود که داخل يک مستطيل گير افتاد

روزي که مستطيل پاک شد، بيضي هيچ وقت گِرد نشد

از آن روز به بعد، کمين مي نشست،

‌ مربع شکار مي کرد و آنقدر اسيرش مي کرد تا لوزي شود

بعد آزادش مي گذاشت و مي گفت :

سخت نگير !

تقارن بيش از حد هم خوب نيست

خيلي معمولي است ...

+نوشته شده در Sat 18 Oct 2008ساعت13:18توسط فرناز | |

پنجره ها را باز کرده ام
پنجره های بسته حيله گرند
آنان آمده اند تا هستی را به رخ کشيده باشند
آنان زندگی را به نمايش می گذارند
بی آنکه فرصت لمس کردن داده باشند
من
پنجره های باز را دوست می دارم
آنان صادق ترينند
آنان تورا به درک هستی دعوت می کنند
آنان وسوسه گران رويارويی روزند
آنان راهبران تو اند در شب
دوستان ماهند برای ميزبانی عاشقان سرمست
من
پنجره ها را باز کرده ام


+نوشته شده در Fri 17 Oct 2008ساعت21:32توسط فرناز | |

هر چی که بخوای هست  حتما عضو شوید.

بزرگترین سایت دانلود نرم افزار ایرانیان

بزرگترين سايت دانلود نرم افزار در ايران

+نوشته شده در Fri 17 Oct 2008ساعت21:21توسط فرناز | |